واکسن هجده ماهگی
عزیز دلم
شنبه پنجم مرداد با بابایی رفتیم
مرکز بهداشت شماره 3 اردکان واکسن 18 ماهگید رو بزنیم.
من خیلی ترسیده بودم.
اول بردمت قد و وزنت رو گرفت
بعد رفتیم یه اتاق دیگه که واکسنت رو بزنم.
من که دیگه نتونستم طاقت بیارم از اتاق اومدم بیرون و بابایی اومد بگیرتت.
عزیز خوشکلم صدای گریتو میشنیدم
و خودم همراه تو گریه میکردم
و برات صلوات میخوندم.
آخه همه با حرفاشون منو از این واکسن خیلی ترسونده بودن.![]()
بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق بغل بابایی داشتی گریه میکردی
زود بغلت کردم و آوردمت بیرون تا آروم بشی.
صورتت خیس شده بود..
قربون اون اشکات برم.
یه واکسن به پات و یه واکسن هم به دستت زده بود با قطره که بهت داده بود.
وقتی خونه رفتیم قطره بهت دادم که تب نکنی بعدش هم خواب رفتی..gif)
بعد از خواب نغ نغ کردنات شروع شد.
پات به شدت درد میکرد و حتی نمیتونستی بشینی به زور و با کلی گریه عوضت میکردم.![]()
همش میخوابیدی و دست بهت میزدم درد داشتی و گریه میکردی.
ولی از خوابیدن هم خسته میشدی هی بهونه میگرفتی و به این و اون اشاره میکردی و جیغ میزدی.![]()
شب رفتیم خونه مادرجون اونجا هم همش جیغ میزدی
و همه رو کلافه کرده بودی.![]()
شب بردمت مسجد بقیه الله مراسم احیا بود
نیم ساعت که نشستیم بهت قطره دادم همینجور که خوابیده بودی استفراغ کردی با کلی بدبختی
اومدم سوار ماشینت کردم و آوردمت خونه تا شستمت و بهت شیر دادم خواب رفتی گذاشتمت پیش بابایی و خودم برگشتم مسجد
ولی دیگه کم کم داشت مراسم تموم میشد.
بعد از مراسم رفتم یه سر به سمیه زدم
اونجا خودم قرآن سر گذاشتم
و بعد اومدم خونه.
فرداش هنوز درد داشتی و میترسیدی حتی بایستی.
بابایی دستت و گرفته بود مثل نی نی کوچولوها تاتی کردن
بهت یاد میداد تا کم کم راه بیفتی. برای روز اول بد نبود.
چندتا عکس از تابستون که اردکان بودیم برات میذارم.
خونه مامان جون....... این توپ منه.gif)

ولم کن برم توپمو بردارم...gif)

کمکم کنی برم بالا توپمو میخوام م م م م.gif)

برو دایی باهات قهرم توپمو بهم پس بده![]()

خونه خودمون اردکان![]()

قربون ژست گرفتنت برم عزیزکم![]()

میخوام برم بالاتر بشینم.....![]()

دخترم هیچ موقع پا تو کفش کسی نکن![]()

این دیگه آخرین عکسه زود بنداز برم![]()

مامانی خسته شدم لالایی بخون بخوابم.gif)





واکسن هجده ماهگی
